دانتون

25 سپتامبر

مدتها بوددنبال فیلم دانتون میگشتم هرچی میگشتم کمترنشانی مییافتم داستان این فیلم برگرفته ازوقایع انقلاب فرانسه است داستان تلخ قتل وخونریزی داستان انقلابیونی که تبدیل به دیکتاتوروجلادشدند.. تااینکه چندشب پیش یکی ازشبکه های ماهواره ای این فیلمو پخش کرد البته من دورمتوجه شدمو قسمتی ازاین فیلم زیبا رو ازدست دادم ..دانتون ازبنیان گذاران محکمه انقلابی فرانسه بودوبه این وسیله لوئی شانزدهم وماری انتوانت رو به گیوتین سپرد غافل ازینکه یروزی سرخودشم میره زیرگیوتین وجالب اینکه همون کسایی که دانتون رو به محکمه بردن سربه گیوتین سپردن… اما سکانس پایانی فیلم دنیایی ازعبرت است..روبسپیربعدازینکه دانتون ودمولن وفوکیرودیگریاران دانتون رو به جلادان میسپاره به تختخواب خودش پناه میبره وملحفه رو میکشه روی سرش درین حال زنش به اتفاق برادرزن کوچیکش وارد اتاق میشن وزنش خطاب به روبسپیر میگه ببین برادرم چی ازت یاد گرفته وپسرک رو میاره نزدیک تخت روبسپیر روبسپیرملحفه رو اهسته ازروی سرش میزنه عقب پسرک شروع میکنه به خواندن بندهای اعلامیه حقوق بشر که البته توسط همین روبسپیرو دیگرانقلابیون نوشته شده بود…بنداول همه مردم ازادومساوی درمقابل قانون بدنیا امده اندوچنین خواهندماند تفاوتهای اجتماعی تنها میتوانند برمبنای منافع عمومی باشند بنددوم هدف تمام تشکلهای سیاسی حفاظت از حقوق اجتناب نا پذیر مردم است بندسوم مفهوم استقلال باید ازدرون مردم بجوشد وهیچ گروه یا فردی نمیتواند بدون رضایت مردم حکمرانی کند بندچهارم ازادی یعنی حق انجام هرکاری تا زمانی که به دبگران اسیب نرسانی ازین رو ازادی انسان برای احقاق حقوق خود نا محدوداست فراتر ازچیزی که حق مساوی برای تمام اعضائ جامعه راتضمین  میکند تنها قانون قادر به گذاشتن چنین حدودی است ..روبسپیرمات ومبهوت به دهان پسرک زل زده گویی شنیدن این حرفا اونو دچار شوکی وحشتناک کرده ..چیزایی رو که بخاطرش مبارزه کرده بود خودش بادست خودش نابود کرده  ….در سکانس قبلی  یکی از دوستانش وارد میشه ورو بش میگه ماکسیم کارماتمومه الان بایددیکتاتوری رو بپذیری وروبسپیردرجواب میگه هرچیزی که بش اعتقادداشتیم وهرچیزی که براش زندگی کردیم تا ابد فروریخت انقلاب یک جهت گیری غلط گرفته الان میفهمی که یک دیکتاروری ضروری شده ملت قادربه حکومت برخودش نیست ودمکراسی تنها  یک توهمه ….این حرفای یک انقلابی دواتیشه است که تبدیل به یک دیکتاتور خونریز میشه ..انقلاب فرانسه درسهای بزرگی به بشریت داد والبته این درس بزرگ رو که دیکتاتوری انقلابی بدترین نوع دیکتاتوری است

تازه بدوران رسیده ها

12 سپتامبر

عجب نامردایین هرچی ازون دهنای گشادشون درمیاد پرتاب میکنن تواین اینترنت بی درو پیکر اقا یچیزی میگم قبول کن این اینترنت که هدیه غربیاست خیلی جای با حالیه  هرکسی هرچی دلش میخواد میگه خوب جاییه برای تخلیه عقده ها خصوصا برای این تازه بدوران رسیده ها اقانمیدونی چطوری میان واظهار فضل میکنن ازقضا تواین وبلاگای فارسی هرکی بیشتر چرتوپرت بگه بیشتر ترافیک میگیره خوب اینم ازکمالات ما ایرانیاست ..اقا یارو میاد ازکس وکون واین چیزا حرف میزنه یهو میبینی کامنت دونیش داره میترکه اما اگه یک بنده خدایی اومدو دوکلوم حرف حساب زد انگارنه انگار که این بابا حرف زده یکی نمیادبگه یمنش چند …یعده ادمای اش ولاشم تازگیا یادگرفتن  معرکه گیری کنن جونم براتون بگه میانو اون چیزایی که شایسته ابا واجدادشونه رو  نثار بزرگون دین ودنیا میکنن نه اینکه فکرکنی میانونقد میکنن نه اقا این بدبختا میدونن که اگه از در نقد وانتقاد وارد بشن خیلی زود باید کاسه کوزشونو جمع کنن وبرن اینه که میانو نالوتی گری میکنن وانگشت میذارن رو مقدسات و معرکه ای راه میندازن که بیا وببین ازونطرفم عرب وعجم و کردو ترک وبلوچو میندازن به جون هم ….اقا دوکلوم نصیحت گول این بچه …..نخورید

بابک خرمدین

5 سپتامبر

بابك خرمدین نمادی از مقاومت ایرانیان در برابر تجاوز بیگانه

گذری بر زندگی شگفت انگیز و میهن پرستانه بابك خرم‌دين

خَرَّم در زبان پارسي هر چيزي است كه خوشي و شادي و لذت را براي انسان فراهم آورَد. اينكه بهار و باغ و بوستان را خُرَّم  گوئيم به اين دليل است كه مايه‌ي شادي و نشاط‌اند. واژه دین از دَینه اوستایی می باشد که به معنی وجدان انسان معروف است . خُرَّم‌دين، و بصورت امروزينش دينِ خُرَّم بمعناي ديني است كه در کنار انسان ساز بودنش مايه‌ي شادي و خوشي مردمان شود . تعريف دين به اين مفهوم در جاي‌جاي گاتاي زرتشت آمده است، مؤلف كتاب البدء والتاريخ درباره پيروان زرتشت ميگويند: هرچه انسان خرمي بيشتري بطلبد اندوه اهريمن بيشتر ميشود و اهريمن بيشتر درصدد جنگيدن با انسان برمي‌آيد ؛ و در تعريف عقايد خرم‌دينان مينويسد كه  آنها هرچه باعث شادي و لذت باشد و طبيعت انسان به آن علاقه داشته باشد و زياني به كسي نرساند را مباح ميدانند . نهضت حق طلبانه خرم دینان را می توان نهضتی بزرگ در تاریخ ایران دانست . زیرا روحیه ملی و ضد بیگانه را در ایران زمین گسترش داد .

معنی واژه بابک در واژه نامه پهلوی – اوستایی استاد بهرام فره وشی از پاپک گرفته شده است که پدر عزیز و کوچک معنی می دهد . یکی از بزرگان سرزمین ایران از نیای ساسان نیز بوده است . متاسفانه عده ای از پانترکهای بی سواد دست به جعل نام این بزرگ مرد ایران زده اند و در سایتهای خود از او به عنوان قهرمان ترکان نام می بردند و او را از ترکستان و مغولستان که سرزمین ترکها می باشد خوانده اند . ولی خوشبختانه نام و معنی وی صددرصد ایرانی است و این حرکات فقط کوته فکری – عدم آگاهی و تفکری متحجرانه از آنها را برای ما نمایان می سازد . پاپک خرمدین از سرزمین آریایی مادهای آذربایجان کجا و بای بک ساختگی عده بچه تجزیه طلب از نوادگان وحشی چنگیز خان مغول کجا ؟!؟!؟

بابك از نژادی ایرانی و مسکنش آذرآبادگان بود، گويا مسلمانش كرده بودند و نام عربيش حسن بود. جنبشي كه بابك در ایران آغاز كرد و رسما نام جنبش خرم‌دينان برخود داشت، يك ايدئولوژي مشخصي را مطرح میكرد كه هدفش براندازي نهائي سلطه‌ي عرب – برقراري مساوات انساني در ايران – تأمين خوشيي براي همگان و بازگشت به شکوه و عظمت ایران باستان بود. ابن حزم مينويسد كه ايرانيان ازنظر وسعت ممالك و فزوني نيرو برهمه‌ي ملتها برتري داشتند، به همین جهت لقبِ آزادگان را ممالک دیگر برای ایرانیان برگزیدند . چون دولت باشکوه و سترگ ساسانی بر اثر نبردهای طولانی با امپراتوری روم و هجوم تازیان جنگجو برافتاد و عرب كه نزد آنها دونپايه‌ترين قوم جهان بود برآنها مسلط گرديد اين امر بر ملت ایران گران آمد و خود را با مصيبتي تحمل‌نشدني روبرو يافتند، و برآن شدند كه با راههاي مختلف به جنگ با اعراب برخيزند. ازجمله رهبران آزادی بخش و ملی ایران میتوان سنباد، مقنع، استادسيس، بابك و ديگران را نام برد . دولت ساسانی که نیز که در سالهای پایانی عمرش به سر می برد بدون شک اگر با حمله اعراب روبرو نمی گشت با قیامهایی ملی همچون زمان پارتیان تغییر سلسله می دادند و حکومتی قوی تر و جدید به صورتی کاملا ایرانی روی کار می آمد همانگونه که پارتیان بر ضد سلوکیان یونانی در ایران قیام کردند و دست بیگانگان را از این سرزمین برچیدند و سلسله قدرتمند شاهنشاهی پارتی را برقرار نمودند

نام  خرم‌دين  كه به پاخاستگانِ ايراني براي اين جنبش برگزيده بوده‌اند به روشني نشان ميدهد كه اين يك جنبش مزدكي بوده و همه‌ي شعارها و برنامه‌هاي مساوات‌طلبانه و ضد بهره‌كشي مزدك را دنبال ميكرده است. خود مزدک در تاریخ دینی که ادعای پیامبری آن را می کرد از زرتشت گرفته بود و با تغییراتی می خواست آن را به روز کند ولی چون در برابر دین بهی که دارای پایه های بسیار کهن بود قدرتی نداشت نتوانست گسترش یابد . ابن حزم تصريح ميكند كه خرم‌دينانِ پيرو بابك يك فرقه‌ي مزدكي بودند . اساس تعاليم مزدك برآن بود كه مردم بايد هم دراين دنيا و هم دردنياي ديگر به سعادت و شادمانی دست يابند؛ يعني هم دراين دنيا با كسب وكار وكشاورزي و صنعتْ براي خودشان بهشت بسازند، و هم با انجام كارهاي نيكو و خودداري از كارهاي بد رضايت خدا را حاصل كنند تا درآخرت به بهشت بروند. نيك  در تعاليم مزدك عبارت بود ازگفتار وكرداري كه به خود يا ديگري منفعتي برساند و سعادتي فراهم آورَد؛ و بد  عبارت بود ازگفتار يا كرداري كه به خود يا ديگران آسيب و گزند وارد آورد يا سبب محروميت شود. ابن‌النديم در وصف يكي از ايرانيانِ مزدكي مقيم بغداد به نام خسرو ارزومگان كه ويرا پيرو مذهبي شبيه مذهب خرم‌دينان ناميده، مينويسد كه به پيروانش دستور ميداد بهترين لباسها بپوشند، و خودش نيز بهترين لباسها مي‌پوشيد و به آن افتخار ميكرد .

مركز فعاليت بابك در آذربايجان بود ولی نهضتش در تمامی شهرهای ایران مشغول به فعالیت بود . جماعات بزرگي از عربها پس از یورش سپاه اسلام در شهرها و روستاهايش آذرآبادگان اقامت گرفته بودند. هدف او از ميان بردن سلطه‌ي اربابانِ عرب بود كه نزديك به دوقرن مردم ایران را تاراج ميكردند. قبايل عرب همراه با فتوحات عربي به درون آذربايجان و دیگر شهرهای ایران سرازير شدند. بلاذري درباره‌ي سرازير شدنِ عربها به آذربايجان در زمان عثمان و امام علي، مينويسد  بسياري از عشاير عرب از بصره وكوفه و شام به آذربايجان سرازير شدند و هرگروهي برهرچه از زمين توانست دست يافت و مصادره كرد، و بعضي‌شان زمينهائي را از عجمها خريدند و روستاهائي نيز به اين عشاير واگذار شد، و مردم اين روستاها به مُزارعينِ اينها تبديل شدند .

بابک به خون خواهی ابومسلم خراسانی در سال ١٩٤ق قیامش را آغاز کرد . او علنا می گفت روح ابومسلم در وجودم حلول نموده و با این سخن از سراسر ایران مردان جنگاور و سلحشور به او پیوستند  . حس انتقام از عربهای مهاجم تمام وجود بابک را گرفته بود و به همه می گفت ایران را دوباره باید احیا کنیم . بسیار از نادانان زاهد بر او خرده می گرفتند که خون را با خون نمی شورند و او فجایع عباسیان را یک به یک بر می شمرد . به قول ارد بزرگ : گذشت را می توان در مورد آدمها به کار گرفت اما باید دانست این درس از آن آدمهاست نه کشورها ، سکوت در مقابل وحشی گری دشمن هیچگاه درست نیست . طبري مينويسد كه مردم روستاهاي نواحي اصفهان و همدان و ماهسپيدان و مهرگان‌كدك و جز اينها نيز به دين خرم‌دينان درآمدند . نخستين درگيري ناكامِ سپاهيان دولت عباسي و بابك درسال ١٩٨خ گزارش شده و خبر از شكست سپاه عباسي مي‌دهد. دومين درگيري ناكامِ سپاه عباسي و بابك درسال ٢٠٠خ بود كه بخش اعظم سپاهيان عباسي را بابك در غربِ ايران- نزديكي‌هاي همدان- كشتار كرد. اعزام نيروهاي عباسي به جنگ بابك درسراسر سالهاي ٢٠٠- ٢٠٦خ تكرار شد و هربار از بابك شكست يافتند. در سال ٢٠٣خ در دو نبرد بزرگ، دوتن از فرماندهان برجسته‌ي دولتِ عباسي به قتل رسيدند؛ و يك فرمانده برجسته نيز شكست يافته فرار كرد. در سال ٢٠٦خ يك افسر برجسته‌ي عرب با سِمَتِ والي آذربايجان اعزام شد و سپاه بزرگي در اختيارش نهاده شد تا به‌كار بابك پايان دهد. اين مرد نزديك به دوسال با بابك درگير بود، و در خردادماه ٢٠٨خ دركنار روستاي بهشتاباد كشته شد و بخش اعظم سپاهش قتل عام شدند

خليفه‌ي عباسي در اواسط تابستان ٢١٢خ چندين لشكر به غرب ايران فرستاد، كه به گزارش طبري شصت هزار تن از روستائيان ناحيه‌ي همدان را قتل عام كردند، ولي بابك توانست شكستهاي سختي بر اين نيروها وارد سازد و با تلفات و این متجاوزان را با شكست به بغداد برگرداند. به دنبال اين شكستها، خليفه تصميم گرفت كه امر مقابله با بابك را به يك افسرِ مانوي مذهبِ نومسلمان ايراني معروف به افشين ، از خاندان ساسانی واگذارد. افشين چندي پيش براي سركوب شورشهاي مصر اعزام شده بود و مأموريتش را به نحوي بسيار پسنديده انجام داده بود و هنوز در مصر بود. اورا خليفه فراخوانده به مقابله‌ي خرم‌دينان گسيل كرد. افشين درناحيه‌ي همدان مستقر شد و در غرب و مركزِ ايران از همدان و آذربايجان تا اصفهان و ري، با بزرگان روستاها مذاكراتي انجام داد و وعده های دروغین برای متفرق کردن آنها از کنار بابک به آنان داد كه به ظاهر برآورنده‌ي خواسته‌هاي روستائيان بود .
افشين پس ازآنكه اوضاع غرب ايران را در خلال يك‌سال و نيم با سیاست ضد ایرانی و در جهت حمایت از اعراب و تهديد و هداياي نقدي (كه به دهخدايان ميداد) آرام كرد، براي به دام افكندنِ بابك نقشه چيد. كارواني با محموله‌ي امداد مالي و غذائي از بغداد عازم اردبيل شد تا به دژي كه محل استقرار سپاهيان خليفه بود تحويل دهد. بابك بي‌خبر از دامي كه افشين برايش چيده بود، تصميم گرفت كه راه را برآن كاروان بربندد و محموله‌هايش را تصاحب كند. افشين شبانه بدون سروصدا و بدون نواختن كوس و كَراناي (شيپور جنگي)، در نزديكيهاي دژ موضع گرفت؛ زيرا يقين داشت كه بابك براي تصرف دژ خواهد آمد. بابك ابتدا يك قرارگاه كوچكِ سپاهيان خليفه بر سرراهش را مورد حمله قرار داد و افرادش را كشت، آنگاه به كنار دژ رفته به افرادش استراحت داد كه روز ديگر به دژ حمله كنند. دراين هنگام افشين براو شبيخون زد. گويا همه‌ي افرادي كه همراه بابك بودند كشته شدند، ولي بابك جان سالم ماند (زمستان سال ٢١٤خ). افشين پس ازآن به برزند برگشت و آنجا اردو زد تا با ادامه دادن تماس با كلانترانِ روستاها كار پراكنده كردن بقاياي هواداران روستائي بابك در ایران را دنبال كند .

از اوائل سال ٢١٥خ منطقه‌ي نفوذ بابك كه سابقا به همدان و اصفهان و ري ميرسيد، ازحد مناطق كوهستاني هشتادسر در آذربايجان فراتر نميرفت. افشين پس از برگزاري مراسم نوروز و سيزده به‌در براي حمله به بابك آماده شد. نخستين حمله‌ي او به هشتادسر با شكست مواجه شد. پس ازآن در سراسر ماههاي اين سال چندين حمله به هشتادسر صورت گرفت كه همه ناكام ماند. داستان اين نبردها را طبري با استفاده از آرشيو گزارشهاي كتبي به تفصيل دقيقي درحجم حدود ٣٠ صفحه ذكر كرده است كه همه خبر از رشادتهاي بيمانندِ بابك و يارانش ميدهد .

در بهار سال ٢١٦خ سپاه امدادي خليفه با سي ميليون درهم كمك مالي به بَرزَند رسيد؛ و افشين حملاتش به بابك را ازسر گرفت. افشين ابتدا به كلان‌رود منتقل شده درآنجا اردو زد و برگرد خويش خندق كشيد. به زودي يك لشكر بابك تحت فرمان آذين- برادرِ بابك- به سوي كلان‌رود حركت كرد. نبرد سپاهيان افشين و بابك در يكي ازدره‌هاي تنگ كوهستاني درگرفت، كه تفاصيل آن‌را طبري ذكر كرده ولي نتيجه‌ي آن را معلوم نميدارد. ازآنجا كه اين تفاصيل از روي سند كتبي گزارش افشين نوشته شده، ميتوان پنداشت كه افشين اين بار نيز با شكست مواجه شده ولي شكست خود را در نامه‌اش منعكس نكرده باشد. دراين ميان لشكرهاي امدادي پيوسته از بغداد ميرسيد. افشين پيشروي آهسته در گذرگاههاي كوهستاني به سوي قرارگاه بابك را ادامه داد. او بر هركدام از گذرگاههاي استراتژيك دست مي‌يافت دژي بنا ميكرد و پيرامونش را خندقي ميكشيد و لشكري درآن مي‌گماشت تا تحركات احتمالي روستائيان منطقه را زير نظر بگيرد. بدين ترتيب افشين به قرارگاه بابك در منطقه‌ي بذ در کلیبر نزديك شد. ازاين به بعد نام بخاراخدا از فئودالهاي بزرگِ ايراني‌تبارِ سغد بعنوان يكي از فرماندهان برجسته‌ي سپاه افشين به ميان مي‌آيد. استقرار افشين برفراز يكي از بلنديهاي مشرف بر بذ دركنار رودرود  ماهها بطول انجاميد. بابك دسته‌جات مسلحش را به گذرگاههاي كوهستاني ميفرستاد تا دسته‌جات افشين را به دام افكنند، و خودش در قرارگاهش در برابر ديدگان افشين موضع گرفته بود و همه‌روزه جشن شادي برپا ميكرد و افرادش ناي و دهل ميكوفتند و پايكوبي ميكردند و سرود ميخواندند و افشين خائن به ایران را به استهزاء ميگرفتند. دريكي از روزها بابك مقاديري خيار و سبزيجات و هندوانه براي افشين هديه فرستاد و به او پيام داد كه مي‌بينم شما جز كُماچ و شوربا چيز ديگري براي خوردن نداريد؛ دلم برايتان ميسوزد و اميدوارم اين هدايا دلتان را نيز نسبت به ما نرم كند . افشين كه ميدانست هدف بابك ازاين كار برآورد نيروي او باشد سردسته‌ي اين مأموران را با گروهي از افرادش فرستاد تا سه خندق بزرگ و ديگر خندقها را بازديد كند و خبرش را براي بابك ببرد، شايد بابك دست از مقاومت برداشته و تسليم شود .

در شهريورماه ٢١٦خ و زماني كه روستائيان سرگرم كار در مزارع و باغستانها بودند، حمله‌ي افشين به شهر بذ(مركز بابك) با سپاهی عظیم آغاز شد. چون افشين به نزديكي بذ رسيد و بابك فقط سرداران خود را در کنارش دید راهی به جز فریب افشین خائن ندید . به همین جهت شخصی به نزد او فرستاده پيام داد كه چنانچه او تعهد بسپارد كه به وي و مردانش آسيب نرسد، شهر را به او تسليم خواهد كرد. افشين پاسخ مساعد داد و بابك شخصا از دژ بيرون آمد تا با افشين مذاكره كند. افشين نيز وقتي دانست كه بابك درحال نزديك شدن به اواست به طرف او رفت. چون بابك و افشين در فاصله‌ئي ازهم قرار گرفتند كه ميتوانستند صداي يكديگر را بشنوند، بابك به او گفت: حاضرم كه تسليم شوم ولي مهلت ميخواهم كه خود را آماده كنم. افشين گفت: چندبار به تو گفتم كه بيا و تسليم شو، ولي قبول نكردي. اكنون نيز دير نيست، اگر امروز تسليم شوي بهتر از فردا است. بابك گفت: من تصميم خودم را گرفته‌ام و تسليم ميشوم؛ ولي بايد تعهدنامه‌ي كتبي خليفه را برايم بياوري تا اطمينان يابم كه چنانچه تسليم شوم نه به خودم و نه به افرادم گزندي نخواهد رسيد. افشين به او قول داد كه چنين خواهد كرد .

ولي بابک که افشین را فردی خائن و ضد ایرانی می دانست افشین را فریب داده بود و در اندیشه پیروزی در جنگ بود . در همان لحظاتي كه بابك با افشين درحال مذاكره بود و به افسرانش پيام فرستاده بود كه دست از نبرد بكشند تا به ظاهر با افشين به نتيجه برسد، تيپهاي سپاه افشين وارد شهر بذ شدند وآتش در شهر افكندند و شهر را ويران کردند . گروهي به فراز كاخ بابك رفتند تا پرچم اسلام برافرازند. گروههاي بسياري در كوچه‌ها در حركت بودند وآتش به خانه‌ها مي‌افكندند و شهرها را ویران کردند و خبر این جنایات بر بابك رسید و سریعا محل مذاكره را ترك كرده به شهر برگشت شايد بتواند شهر را نجات دهد. ولي دير شده بود. كشتار و تخريب و نفرت‌افكني و آتش‌زني تا پايان روز ادامه يافت، كليه‌ي مدافعان شهر به قتل آمدند، و افراد خانواده‌ي بابك دستگير شده به نزد افشين فرستاده شدند. درپايان روز كه سپاه افشين به خندقشان برگشتند، بابك و مرداني كه همراهش بودند به شهر وارد شدند و پس از ديدن ويرانيها از شهر رفته در دره‌ئي دركنار هشتادسر مخفي شدند. روز ديگر نيز به روال همانروز تخريب و آتش‌زني ازسر گرفته شد و اين كار تا سه روز ادامه داشت تا شهر به‌كلي سوخت و اثري ازآبادي برجا نماند .
افشين به همه‌ي كلانتران روستاهاي اطراف، ازجمله به ديرها و كليساهاي مسيحيان كه در همسايگي آذربايجان درخاك ارمنستان بودند نامه نوشت كه هرجا از بابك خبري به دست آورند به او اطلاع دهند و پاداش نيكو دريافت كنند. بابك با دوبرادرش و مادر و همسرش گل‌اندام راهی جنگلهای ارمنستان و آران شدند. كساني به افشين خبر دادند كه بابك و چندتن از يارانش در يك دره‌ي پردرخت وگياه درمرز آذربايجان وارمنستان مخفي است. افشين برگرداگرد آن دره دسته‌جات مسلح مستقر كرد تا از هرراهي كه بيرون آيد دستگيرش كنند. او ضمنا امان‌نامه‌ي خليفه را كه ميگفت درآن روزها رسيده به افرادِ بابك كه اسيرش بودند نشان داد، و به يكي از برادرانِ بابك و چندتني از كسانش كه اجبارا تسليم شده بودند سپرد وگفت: من انتظار نداشتم كه به اين زودي نامه‌ي خليفه برسد، و اكنون كه رسيده است صلاح را درآن ميدانم كه براي بابك بفرستم. او ازآنها خواست كه نامه را برداشته براي بابك ببرند و راضيش كنند كه بيايد و خود را تسليم كند. آنها گفتند كه محال است بابك تن به تسليم دهد؛ زيرا كاري كه نمي‌بايست اتفاق مي‌افتاد اكنون اتفاق افتاده و جائي براي آشتي باقي نمانده است. افشين گفت: اگر اين‌را برايش ببريد او شاد خواهد شد . سرانجام دوتن از یاران بابك حاضر شدند نامه را ببرند. پسر بابك نامه‌ئي همراه اينها خطاب به پدرش نوشته به او اطلاع داد كه اينها با امان‌نامه‌ي خليفه به نزدش آمده‌اند و او صلاح را درآن ميداند كه وي خود را تسليم كند . چون فرستادگان به نزد بابك رسيدند بابك به آنها و به پسرش كه نامه به وي نوشته بود دشنام داد و گفت اگر اين جوان پسر من بود بايد مردانه ميمُرد نه اينكه خودش را به دشمن تسليم ميكرد . به آن دونفر نيز گفت كه شما اگر مرد بوديد نبايد اكنون زنده مي‌بوديد تا پيام دشمن را به من برسانيد؛ زيرا مردن در مردي بهتر است از لذتِ زندگي چهل‌ساله در نامردي . سپس يكي ازآنها را دردم كشت و ديگري را با همان امان‌نامه‌ي خليفه باز فرستاد، و گفت به پسرم بگو كه حيف ازنام من كه برتواست. اگر زنده بمانم ميدانم با تو چه كنم .

بعد ازآن بابك دريكي از روزها با همراهانش ازدره خارج شده به سوي ارمنستان به راه افتاد. افراد افشين كه از بالا نگهباني ميدادند آنها را ديده تعقيب كردند. بابك و همراهانش به چشمه‌ساري رسيدند و ازاسب پياده شدند تا استراحت و تجديد نيرو كنند و غذائي بخورند. افراد تعقيب‌كننده برآن بودند كه بابك را غافلگير كنند، ولي هنوز به نزد بابك نرسيده بودند كه بابك وجودشان را احساس كرده خود را برروي اسب افكند و ازجا درپريد. سواران تعقيبش كردند. زن و مادر و يك برادر بابك دستگير شدند. بابك وارد خاك ارمنستان شد و چون خسته وگرسنه بود به يك مزرعه رفت كه چيزي بخرد. سرانِ آن روستا نيز مثل ديگر روستاها پيام افشين را دريافته بودند، و ميدانستند كه اگر بابك را تحويل دهند جائزه دريافت خواهند كرد. يكي از كشاورزان با ديدن بابك كه رخت برازنده دربر داشت و سوار براسبي نيكو بود وشمشيري زرين حمايل كرده بود، گمان كرد كه او شايد بابك باشد. لذا خبر به كشيش روستا برد. كشيش چند نفر را برداشته به سرعت خودش را به بابك رساند كه درحال غذا خوردن بود. او به بابك تعظيم كرده دستش را بوسيده گفت: من از دوستداران توام، و ازتو ميخواهم كه به مهماني به خانه‌ام بيائي. دراين روستا و اطراف آن همه‌ي كشيش‌ها دوستدار توهستند و اگر با ما باشي آسيبي به تو نخواهد رسيد . بابك كه خسته و درمانده بود، فريب احترامها و وعده‌هاي كشيش را خورد و همراه او وارد خانه‌اش شد. كشيش از همانجا شخصی را به نزد افشين فرستاد تا به وي اطلاع دهند كه بابك درخانه‌ي اواست. افشين يكي از افرادش را به نزد كشيش فرستاد تا بابك را شناسائي كند و نسبت به درستي پيام كشيش اطلاع يابد. كشيش به فرستاده‌ي بابك رخت طباخان پوشاند، و وقتي آن مرد سيني غذا را براي بابك و كشيش برد بابك ازكشيش پرسيد: اين مرد كيست؟ كشيش گفت: ايراني است و مدتي پيشتر مسيحي شده و به ما پيوسته در اينجا زندگي ميكند. بابك با مرد حرف زد و پرسيد اگر مسيحي شده چه ضرورتي داشته كه اينجا باشد. مرد گفت: من از اينجا زن گرفته‌ام. بابك به شوخي گفت: ازمردي پرسيدند ازكجائي؟ گفت: ازآنجا كه زن گرفته‌ام .

به‌هرحال كشيش به افشين پيام داد كه دودسته‌ي مسلح را به نقطه‌ي مشخصي بفرستد، و روزي را نيز مقرر كرد كه بابك را به بهانه‌ي شكار به آنجا خواهد بُرد. اين عمل براي آن بود كه او نميخواست بابك را در خانه‌اش تحويل مأموران افشين بدهد، زيرا ازآن ميترسيد كه بابك زنده بماند و دوباره جان بگيرد و ازاو انتقام بكشد. طبق قراري كه در پيامش به افشين داده بود، كشيش يكروز به بابك گفت: چند روزي است كه درخانه نشسته‌اي و ميدانم كه ازاين حالت دلگير و خسته‌اي. اگر تمايل داري من زميني دارم كه آهوان بسياري درآنجا يافت ميشوند، و چندتا باز شكاري نيز دارم كه گاه آنها را با خود به شكار مي‌برم. بيا فردا به شكار برويم . بابك درخلال چند روزي كه مهمان كشيش بود ازاو و اطرافيانش رفتارهاي نيكي ديده و كاملا به او اعتماد يافته بود. افشين دودسته‌ي مسلح از افراد برجسته‌اش را همراه دو افسر از خاندان ايراني سُغد به نامهاي پوزپاره و ديوداد به محلي كه كشيش تعيين كرده بود فرستاد تا كمين كنند و درلحظه‌ي مناسب برسر بابك بتازند و دستگيرش كنند. بابك در روز مقرر همراه كشيش به شكار رفت ولي خودش شكارِ پوزپاره و  ديوداد  گرديد. وقتي بازداشتش كردند و دستهايش را ازپشت مي‌بستند، رو به كشيش كرده به او دشنام داد و گفت: مردك! اگر پول ميخواستي من ميتوانستم بيش ازآنچه اينها به تو خواهند داد بدهمت. مطمئنم كه مرا به بهاي اندك فروخته‌اي .

روزي كه قرار بود بابك را وارد برزند (اقامتگاه افشين) كنند، افشين مردم شهر و بسياري از مردم روستاهاي دور و نزديك را در ميدانِ بزرگي در بيرون شهر در دوسو گرد آورد و ميانشان فاصله‌ي كافي گذاشت تا بابك بگذرد و همه به او بنگرند و بدانند كه كارِ بابك تمام است. ساعتي كه بابك را در زنجيرهاي گران از ميان دوصفِ مردم ميگذراندند، شيون زنان وكودكان بلند شد كه براي رهبر محبوبشان ميگريستند و برسر وسينه ميزدند. افشين با صداي بلند خطاب به زنهاي شيون‌كننده گفت: مگر شما نبوديد كه ميگفتيد بابك را دوست نداريد؟ زنان با شيون جواب دادند: او اميد ما بود و هرچه ميكرد براي ما ميكرد . برادر بابك نيز مثل بابك نزد يكي از كشيشان پنهان شده بود. ويرا نيز آن كشيش به مأموران افشين تحويل داد .

موضوع بابك چنان براي خليفه بااهميت بود كه وقتي خبر دستگيريش را شنيد جايزه‌ي بزرگي براي افشين فرستاد و به او نوشت كه هرچه زودتر ويرا به پايتخت ببرد. فرستادگان خليفه همه‌روزه به آذربايجان اعزام ميشدند تا با افشين درتماس دائم باشد و او بداند كه چه وقت و چه ساعتي افشين و بابك به پايتخت خواهند رسيد؛ و برفراز تمام بلنديهاي سرراه و دركنار جاده ديدبان گماشت تا هرگاه افشين را ببينند به يكديگر جار بزنند و همچنان اين جارها تكرار شود تا به خليفه برسد. او همه‌روزه هيئتي را همراه با هدايا و اسب و خلعت به نزدِ افشين ميفرستاد تا قدرداني از خدمت افشين را به بهترين وجهي نشان داده باشد. افشين در ديماه ٢١٦خ با شوكت و شكوه بسيار زيادي وارد پايتخت خليفه گرديده به كاخي رفت كه به خودش تعلق داشت و بابك را نيز درآن كاخ زنداني كرد. چون هوا تاريك شد و مردم به خواب رفتند، خليفه به يكي از محرمانش مأموريت داد تا بطور ناشناس به نزد بابك برود و اورا ببيند و بيايد اوصافش را به او بگويد. آن مرد چنان كرد، و افشين وي‌را بعنوان مأمور حامل آب به اطاقي برد كه بابك درآن زنداني بود. خليفه وقتي اوصاف بابك را ازاين محرم شنيد، براي اينكه بابك را ببيند و بداند اين مرد چه عظمتي است كه ٢٢ سال مبارزاتِ مداوم و خستگي‌ناپذيرش پايه‌هاي دولتِ اسلامي را به لرزه افكنده است، نيم‌شبان برخاسته رخت ساده برتن كرد و وارد خانه‌ي افشين شده بطور ناشناس وارد اطاق بابك شد و بدون آنكه حرفي بزند يا خودش را معرفي كند، دقايقي دربرابر بابك برزمين نشست و چراغ دربرابر چهره‌اش گرفته به او نگريست .

بامداد روز ديگر خليفه با بزرگان دربارش مشورت كرد كه چگونه بابك را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند ويرا ببينند. بنا بر نظر يكي از درباريان قرار برآن شد كه ويرا سوار بر پيلي كرده در شهر بگردانند. پيل را با حنا رنگ كردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابك را در رختي زنانه و بسيار زننده و تحقيركننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند. پس ازآن مراسم اعدام بابك با سروصداي بسيار زياد با حضور شخص خليفه برفراز سكوي مخصوصي كه براي اين كار دربيرون شهر تهيه شده بود، برگزار شد. براي آنكه همه‌ي مردم بشنوند كه اكنون دژخيم به بابك نزديك ميشود و دقايقي ديگر بابك اعدام خواهد شد، چندين جارچي در اطراف و اكناف با صداي بلند بانگ ميزدند نَوَد نَوَد اين اسمِ دژخيم بود و همه اورا ميشناختند.

ابن الجوزي مينويسد كه وقتي بابك را براي اعدام بردند خليفه دركنارش نشست و به او گفت: تو كه اينهمه استواري نشان ميدادي اكنون خواهيم ديد كه طاقتت دربرابر مرگ چند است! بابك گفت: خواهيد ديد. چون يك دست بابك را به شمشير زدند، بابك با خوني كه از بازويش فوران ميكرد صورتش را رنگين كرد. خليفه ازاوپرسيد: چرا چنين كردي؟ بابك گفت: وقتي دستهايم را قطع كنند خونهاي بدنم خارج ميشود و چهره‌ام زرد ميشود، و تو خواهي پنداشت كه رنگ رويم از ترسِ مرگ زرد شده است. چهره‌ام را خونين كردم تا زرديش ديده نشود . به این ترتیب دستها و پاهاي بابك را بریدند . چون بابك برزمين درغلتيد، خليفه دستور داد شكمش را بدرد. پس از ساعاتي كه اين حالت بربابك گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا كند. پس ازآن چوبه‌ي داري در ميدان شهر سامرا افراشتند و لاشه‌ي بابك را بردار زدند، و سرش را خليفه به خراسان فرستاد .

آخرین گفتار بابک ( به نوشته کتاب حماسه بابک اثر نادعلی همدانی ) :

تو این معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد . نه ! این حماقت است اگر فکر کنی چون افشین وطن فروش را با زر خریده ای میتوانی ایرانیان را اسیر کنی . من مبارزه ای را آغاز کرده ام که ادامه خواهد داشت.من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود . تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت ! این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد.

من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد . من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند.مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند . اما تو ای افشین . . . در انتظار روزی باش که همین معتصمی را که امروز مانند سگانی در برابرش زانو میزنی و وطن ات را برای او فروختی در همین تالار و روی همین سفره سرت را از بدن جدا کند .

مردی که به مادر خود ( میهن ) خیانت کند در نزد دیگران قربی نخواهد داشت و هیچکس به فرد خود فروخته اعتماد نخواهد کرد . و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود:

” پاینده ایران “

روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ 2 صفر سال 223 هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است. اعدام بابك چنان واقعه‌ي مهمي تلقي شد كه محل اعدامش تا چند قرن ديگر بنام خشبه‌ي بابك  یعنی چوبه‌ي دار بابك در شهرِ سامرا كه در زمان اعدام بابك پايتخت دولت عباسي بود شهرت همگاني داشت و يكي از نقاط مهم و ديدني شهر تلقي ميشد . برادر بابك يعني آذين را نيز خليفه به بغداد فرستاد و به نايبش در بغداد دستور نوشت كه اورا مثل بابك اعدام كند. طبري مينويسد كه وقتي دژخيمْ دستها و پاهاي برادر بابك را مي‌بُريد، او نه واكنشي از خودش بروز ميداد و نه فريادي برمي‌آورد. جسد اين مرد را نيز در بغداد بردار كردند . بدين ترتيب كار بابك پس از ٢٢ سال پيروزي پي‌درپي و وارد آوردن شش شكست بزرگ بر شش‌تا از بهترين فرماندهان ارتش عباسي، و پس از اميدهاي فراواني كه روستائيان ايران به او بسته بودند، با توطئه‌ي نماينده‌ي عيسا مسيح و یک شاهزاده خائن به پايان رسيد . تاريخ بداند كه مدعيان توليت دين در هردين و مذهبي دشمن توده‌هاي تحت ستم و همدست زورمندانند، و اين امر منحصر به متوليان يك دين خاص نيست، بلكه كشيشان مسيحي نيز با همه‌ي مدعاهائي كه ارائه ميكنند .

امروزه ایرانیان آزاده از 10 تا 13 تیر ماه هر سال بر قلعه سر به فلک کشیده این سردار بزرگ گرد هم می آیند و مراسم زادروزش را گرامی می دارند . مردم ایران از شهرهای مختلف راهی کلیبر در شمال اهر می شوند . متاسفانه عده ای از ضد ایرانیان متحجر و وطن فروش نیز از این گردهم آیی ملی سو استفاده میکنند و با برافراشتن پرچمهای ترکیه و جمهوری آران ( آذربایجان ) سعی به انحراف کشیدن این یابود میکنند . این افراد که به پان ترکیسم مشهور هستند باقی مانده سید جعفر پیشه وری گجستک هستند که با امکانات روسهای متجاوز سعی در متلاشی کردن ایران داشت . به همین منظور همه ساله سپاه پاسداران دورادور کل این مراسم را تحت کنترل خود دارند .

محمد وزنان

4 سپتامبر

می‌خواستم به مناسبت تولد محمد درباره‌ی سیرت و رفتار او مطلبی بنویسم که شاید محمد غریب‌ترین کس در میان امتش است. دست به قلم که بردم ناگاه تمام آن توهین ها و تهمت هایی که در طول این سالیان به محمد بسته شده است در ذهنم تداعی شد. محمد، این منادی توحید، اندک زمانی است که در تفکر نسل ما محو شده است. مهاجمان با ضرباهنگ های منظمشان پرده می‌شکافند و حرمت می‌درند. در همین سطح وب با جستجوی کلمه‌ی محمد هزاران هزار صفحه‌ای را می‌بینی که به نام او و بر ضد او، این بزرگ مرد تاریخ را آماج حملات قرار می‌دهند. چنان بر او یورش برده اند که تو گویی مسلمانانی هم که به او اعتقاد داشتند ضعف او را پذیرفتند و در مسلخ تهمت، ناتوان از پاسخ گویی و شرمسار از کردار پیامبرشان، گاه بر خود لعنت می‌فرستند که کاش این پیامبر و این اسلام نبود و این حرف ها هم.

از مهمترین مسائلی که همیشه محل بحث بوده و میدان گاه تاخت و تاز اسلام ستیزان، مساله تعدد زوجات و زن از نگاه پیامبر است. در این باره بسیار گفته اند و بسیار ناگفته مانده است. اولین باری که این مساله مطرح شد، سال ها پس از حیاتش و به دست روحانیون متعصب کلیسا در قرون وسطی بود. با اوج گیری روحیه‌ی اسلام ستیزی و شانتاژ کلیسا، کتبی بر ضد اسلام و محمد تالیف شد. آش حمله به محمد و اسلام آنقدر شور شد که صدای ویلیام دراپر و سردنسن روز و پرفسور آربری، از خاور شناسان و اسلام شناسان معروف هم در آمد. در این میان نیز توماس کارلایل انگلیسی، گوته‌ی آلمانی، جان دیون پورت، بولانولیه، ولتر، شیمل و پرفسور ساذرن از کسانی بودند که مردانه از اسلام و زندگی محمد در مقابل اتهامات مویر، درمینگهم، واشنگتن ارونگ، دوزی و لامانس دفاع کردند.

در مقابل این حجم حمله و تهمت و بهتان علیه محمد، این غریب تاریخ، کسانی از دو آتشه های مسیحی در قرن ۱۸ در اروپا ظهور کردند و شروع به دفاع از او نمودند. آنها گفتند در نص صریح عهد عتیق است که یعقوب و داوود و انبیای دیگر بنی اسرائیل بدون هیچ قید و بندی هر قدر که می‌خواستند زن می‌گرفتند (مثلا نوشته اند یعقوب ۹۹ زن داشته است) و حالا شما آمده‌اید و بر محمد ایراد می‌گیرید که چرا به مقدار محدود و معینی زوجات متعدد قائل شده است ؟!

اما در ایران حکایت به گونه‌ای دگر بود. با وجود بافت شدیدا مذهبی، کسی عملا جرات نمی‌کرد به محمد متعرض شود. علی دشتی از معدود کسانی بود که با نوشتن کتاب ۲۳ سال، این تابو را شکست و با تکرار کردن حرف چند قرن پیش میسیحیان، محمد را متهم کرد. در حول و حوش انقلاب، کتاب او مورد سو استفاده‌ی توده ای ها قرار گرفت و عملا ابزار دست شد. بعد از انقلاب نیز به زندان رفت و نوشتن کتابی با عنوان ۲۳ سال را تکذیب کرد. اما جانشین خلف او علی میرفطروس بود که با تکیه بر احادیث مجعول و مشکوکی که اغلب عالمان شیعی آنها را رد کرده اند، شروع به کوبیدن شخص پیغمبر (ص) و اسلام و مسلمین کرد. گرچه چنان افراط کرد که نوشته های او تبدیل به مطالبی طنز آمیز شدند و البته پر از خرافه و دروغ که هر ناظر بی طرفی را به این شک می‌اندازد که کینه و پدرکشتگی او با اسلام ریشه در چه چیزی دارد ؟

بعد از انقلاب جو اسلام ستیزی در خارج و داخل و اسلام گریزی در اکثر مردم و قشر تحصیل کرده باعث شد تا میر فطروس ها و دشتی ها، قارچ گونه تکثیر شوند و گرایشات پان ایرانیستی رواج پیدا کند. اما غالبا فراموش کردند که دیدن حقیقت بسیار آسان تر از این است که با نوشته هایی پر از گزافه و دروغ و مسخ واقعیت های تاریخی، خویشتن را فریب دهند و دیگران را نیز با نیرنگ بفریبند. کوشش ایرانیان و مبلغان رسمی دین برای تاویل و توجیه مسائل، به گونه ای زمان پسند، غالبا ناموفق بوده و محققی را که جز در پی واقعیت نیست و جز حقیقت تعصبی ندارد از جستجو بی نیاز نمی‌کند.

این نوشته تلاشی است هر چند اندک در بررسی مسئله تعدد زوجات و زنان محمد. تقدیم به آنان که همواره در مقابل استدلال، لعنت و نفرین شنیده اند.

ژاک برگ می گوید: «اگر محققی مساله ای را که در دوره و محیطی دیگر است، با نگاه زمان و محیط خویش بنگرد و بسنجد از دیدن واقعیت آنچنان که بوده است عاجز می‌ماند و هرچه بگوید بیهوده گفته است».

تعدد زوجات یکی از مسائل بحث برانگیزی بوده است که بی شک وجدان عصر ما از چنین اهانت زشتی به زن جریحه دار می‌گردد. اما در گذشته و به خصوص در جوامع ابتدایی، این اصل به بسیاری از زنان محروم و بی‌سرپرست که خود و احیانا فرزندان یتیمشان برای همیشه از زندگی امن و سالم خانوادگی محروم می‌شده اند، امکان آن را می داده که آینده خویش را که فقر و پریشانی و فساد تهدیدش می‌کرده است، در پناه مردی که در آن روزگار، تنها پناه گاه زن و کودک بوده نجات دهد.

اصولا در گذشته نه تنها «تعدد زوجات» بلکه ازدواج نیز به مفهوم امروزی تلقی نمی‌شده است و کمتر به عنوان عشق و هوس در آن می‌نگریسته اند و آن را بیشتر به عنوان نوعی مراسم اجتماعی برای ایجاد پیوندی و یا پیمانی جدید به حساب می‌آورده اند و عوامل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و حتی اخلاقی درآن قوی تر از عشق و هوس بوده است. در یونان باستان با اینکه به مرحله پیشرفته ای از مدنیت رسیده بود، در عین حال ازدواج را وسیله ای برای تولید فرزند تلقی می‌کردند و همسر را مادر بچه ها.

هوس همواره بیرون از خانه مشغول کار خود بوده است. در این عصر اصولا زن را تنها ابزار تولید می‌شمرده اند و «زن را از بهر کدبانویی خانه خواهند نه از بهر تمتع» (قابوسنامه ص۷۸). میل جنسی عموما با مردی یا زنی خارج از محدوده خانه ارضا می‌شده است. این رابطه ها و به خصوص روابط مردان با مردان چنان عادی تلقی می‌شده است که آن را آشکارا اعتراف می‌کردند. الکپیادس که از شخصیت های بزرگ نظامی و ملی و شاگرد بقراط بوده، وقتی از سردی حکیم گلایه می‌کند، سقراط به صراحت استدلال می‌کند که «وقت تو دیگر گذشته است» (مهمانی، افلاطون ترجمه کاویانی).

در ایران نیز سعدی که مرد عرفان و مذهب و اخلاق بوده است، در همین کتاب گلستان که کتاب اخلاقی و تربیتی اوست، از سر و سر خود با قاضی همدان و نعل بند و پسر قصاب می گوید که چون وارد مسجد جامع کاشمر می‌شود، با یکی از طلاب سر نخ می دهد و به ماچ و بوسه مشغول می‌شود و چون شاهد سابقش او را می‌‌بیند، آن خلق داوودی متغیر گشته و رونق بازار حسنش شکسته کنار می گیرد و او را از ادامه‌ی سر و سر خویش نا امید می‌سازد.(گلستان ص۱۲۱)

در قابوس نامه که کتاب اخلاق است و آن هم نصایح پدری به فرزندش، علنا فرزند را راهنمایی می کند که «از میان زنان و غلامان، میل خویش به یکی مدار تا از هر دو گونه بهره ور باشی و از دوگانه یکی دشمن تو نباشد. (قابوسنامه ص۶۷)

محمد تنها کسی بوده است که به صورت جدی، به سرنوشت زن پرداخته است و حیثیت انسانی و حقوق اجتماعی را به او باز داده است. اعطای حق مالکیت فردی، استقلال اقتصادی زن و در عین حال متعهد ساختن مرد به تامین زندگی وی (به گونه ای که حتی برای شیر دادن کودک می‌تواند حق خویش را از همسرش مطالبه کند) و نیز تعهد پرداخت مهریه (که گرچه امروز آن را به حق مطرود می‌دانند، نماینده شخصیت زن و نیز پشتوانه‌ی اقتصادی احتمالات شوم آینده‌ی وی بوده است) زن را در دیدگاه محمد مستقل ساخته است.

محمد عملا می‌کوشد تا حقوق و شخصیتی را که اسلام برای زن قائل شده است، به وی عطا کند. از زنان هم چون مردان بیعت می‌گیرد. حتی آنان را هم چون مردان در صف اصحاب قرار می دهد (نام این زنان در کتابی مستقل به نام طبقات ابن سعد ج۸ آورده شده است).

رفتار محمد با زنانش چنان با ادب و نرمش و مهربانی آمیخته بود که در جامعه‌ی خشن آن زمان شگفت انگیز می‌نمود. مردی که در بیرون خانه مظهر صلابت و قدرت بود، در درون خانه چنان نرم و ساده و مهربان رفتار می‌کرد که زنانش بر وی گستاخ شده بودند و آشکارا با وی مشاجره می‌کردند و از آزارش دریغ نمی نمودند. روزی که به سختی از آنان رنجید، بر خلاف سنت معمول که زنان را از خانه بیرون می رانند و اکنون نیز غالب مومنین چنین می‌کنند، خود بیرون رفت. سخنی که از زبان عمر نقل شده انقلاب ریشه داری را که در حقوق اجتماعی زن و به خصوص روابط زن و مرد در زمان پیغمبر پدید آمده بود، به روشنی نشان می‌دهد. وی می گوید: «به خدا سوگند ما در جاهلیت زنان را در هیچ امری به حساب نمی‌آوردیم تا خدا آیاتی نازل ساخت و برای آنها نصیبی مقرر داشت. وقتی من درباره‌ی کاری صحبت می‌کردم زنم می‌گفت چنین و چنان کن. گفتم کار من به تو چه ربطی دارد ؟ گفت عجبا تو که نمی‌خواهی کسی در کارت دخالت کند دخترت با رسول خدا مناقشه می‌کند!»

حتی در بهار جوانی که همه‌ی جوانان به عشرت می‌پرداختند و بسیاری از کارها بر آنان مباح است، شنیده نشده که محمد دست به عشرتی زده یا در مقابل لذتی تسلیم شده باشد. بلکه تا دعوت، همواره به پاکی و امانت و پرهیزکاری معروف و مشهور بوده است. بعد از دعوت هم هیچ کدام از بدگویان و دشمنان که برای شکستن او گفتن هر مکروهی را واجب می‌دانستند، کم ترین سخنی در این مورد نگفته اند. با آنکه اگر کوچک ترین اغراق و تسلیمی در مورد او دیده بودند، همانا فریاد بر می آوردند که ای مردم جهان بیایید و ببینید جوانی را که در مقابل همه‌ی سنت ها و آیین ها به جنگ برخاسته است و جهانیان را به عفت و پاکی دعوت می‌کند، خود چنین و چنان در مقابل لذات جسمانی زانو زده است. جالب است بدانیم محمد تمام جوانی و نیم قرن زندگی پاک و بی‌خدشه اش را در جامعه ای زندگی کرده که به شدت آلوده به فساد بوده است. برای شناخت روابط در عربستان پیش از اسلام همین بس که بدانیم، مثلا هند زن ابوسفیان بارها با بقیه مردان سر وسری داشت و وقتی عمرو از او به دنیا آمد، به خاطر این که عاص پولی به او داد، عمرو را فرزند عاص اعلام کرد، در حالی که ابوسفیان گفت «به لات و عزی قسم که این فرزند من است». یا وقتی زنی طفلی به دنیا می‌آورد و پدر طفل خود را نمی‌شناخت، بدون پروا نام مردانی را که با آنها نزدیک شده بود بر زبان می‌آورد و هرکدام را که به طفل بیشتر شبیه بود پدر فرزند اعلام می‌کرد!

مبلغان مسیحی و نویسندگان مغرض و یا بی اطلاعی که تحت تاثیر تبلیغات مذهبی یا سیاسی آنها قرار گرفته اند، کوشیده اند تا در روح نیرومند محمد نقطه ضعفی بیابند و چون تربیت اخلاقی مسیحیت زن را فریب شیطان می‌شمارد و گرایشات به او را فساد و انحطاط (به گونه ای که حتی ترک ازدواج را خشنودی خدا می‌داند و حافظ تقوای دینی و نیز وجدان امروز) تعدد زوجات را زشت و زننده تلقی می کند، کوشیده اند تا از او فردی بسازند که شیفته‌ی زنان است و هم چون سلاطین مشرق، حرم سرا تشکیل می‌دهد. فراموش کرده اند مردی که به پندار آن ها اسیر شهوت بوده است، هیچ وقت در دوره‌ی زندگی، حتی با نان جوین سیر نشد که اگر در محمد لذات حسی وجود داشت، همانا بهترین وسیله برای سیراب کردن این هوس آن بود که پس از مرگ خدیجه ۹ تن از دوشیزگان عرب را که فتنه‌ی جمال و شهره‌ی زیبایی و کمال بودند به همسری برگزیند.

عباس محمود عقاد مصری می گوید : «مبلغان مسیحی و نویسندگان استعماری خواسته اند از این طریق بر مقتل اسلام ضربه ای وارد آورند، حال آنکه در این راه سخت به خطا رفته اند. چه در اینجا بر مسلمانی که با دینش آشناست و از سیره‌ی پیغمبرش آگاه، تجلی حقیقت از هر چیزی ساده تر و روشن تر است. مقتلی که آنان تصور کرده اند، خود حجتی است که مسلمانان را برای بزرگ داشت پیغمبرشان و تبرئه‌ی دینشان کفایت می‌کند و به حجتی دیگر نیازمند نیست. چه برای یک مسلمان بر صدق دعوت محمد هیچ دلیلی از شیوه‌ی رفتار وی با زنانش و کیفیت انتخاب زنانش صادق تر نیست. ( حقایق الاسلام و اباطیل الخصومه عباس محمود العقاد ص ۲۵۵)

و به قول شیمل: «اغلب فراموش می‌کنیم که محمد بیشترین بخش عمر خود را با یک همسر و آن هم با خدیجه ای به سر برد که ۲۰ سال از او بزرگتر بود». هم او می‌گوید : «ازدواج های چند گانه پیامبر، نه تنها دلیل بر ضعف او در برابر نفس که نشانه‌ی فطرت سروَِری اوست. پیامبر قدیسی نیست که از دنیا کنار گرفته باشد. محمد بدین طریق زندگی دنیویان را قداست بخشید».

کسانی که می‌کوشند محمد را مردی هوس باز معرفی کنند، طبیعتا به سراغ جوانی او می‌روند. چه هوس و شهوت همیشه گریبان گیر جوانی است. اما تاریخ که حتی شوخی های او را با زنانش حکایت می‌کند و کوچک ترین جزئیات زندگی محمد را نشان می‌دهد، کم ترین موج هوسی در سیمای جوانی محمد سراغ ندارد. از نظر متعصب ترین مبلغان مسیحی، محمد در مکه از چنین اتهامی سخت به دور است. پس چگونه تا وارد مدینه می‌شود، در حالی که مردی ۵۳ ساله است و مقام نبوت خدایی یافته و مسئولیت های خشن نظامی و سیاسی بر دوش دارد و اندیشه اش، روحش و زندگی اش، دین و تقوی و پارسایی را به مردم الهام می کند، یک باره آتش هوس در او سر برداشته و او را شیفته‌ی لذت و شهوت می کند ؟

آن چه را غالبا فراموش می کنند این ‌است که زیبایی زن است که هوس را سیراب می‌کند نه شماره‌ی زن. مرد هوس باز در پی دختر طناز و هوس برانگیز است، نه زنان بیوه و جا افتاده و بچه داری که یا مثل دختر عمر بدترکیبند و یا اگر هم آب و رنگی داشته باشند در خانه‌ی شوهر یا شوهران پیشینش رفته است و به جای خط سبز دوشیزگی و شور جوانی و عشوه‌ی هوس برانگیز، چین پیری نشسته است و متانت سرد کمال و وقار سنگین نجابت.

خوشبختانه خواجه حرمسرای محمد، تاریخ است که یکایک زنان او را می‌شناسد و هم می داند که چرا به این خانه آمده اند و چگونه زندگی می‌کنند. بی شک او بهتر از همه‌ی خاور شناسان و کشیشان اروپایی زنان محمد را می‌شناسد :

خدیجه: بانوی اسلام. محمد در ۲۵ سالگی با خدیجه‌ی ۴۰ ساله ازدواج کرد. خدیجه پیش از محمد با دو کس دیگر ازدواج کرده بود که هر دوی آنها درگذشته بودند و از آنها فرزندانی به سن خود محمد داشت. او یار و یاور پیامبر در طول ۲۸ سال زندگی مشترکش بود و اولین کسی بود که به محمد ایمان آورد. محمد ۱۷ سال پیش از بعثت و ۱۱ سال پس از آن با خدیجه زندگی کرد. او از ۲۵ سالگی تا ۵۳ سالگی که اوج جوانی اش بود، با او سر کرد. بعد از وفات خدیجه همیشه از او به بزرگی یاد می کرد و او را گرامی می‌داشت.

سوده دختر زمعه: از نخستین مسلمانانی بود که در روزهای تیره و پر وحشت اسلام با همسرش به محمد گرویدند. وی در راه عقیده اش رنج بسیار کشید و همراه شوهرش به حبشه مهاجرت کرد. پس از بازگشت همسرش را از دست داد و بی پناه شد. از آن پس جز شومی در انتظارش نبود. یا می‌بایست به خانواده اش برگردد و از دین خود انصراف دهد و بت پرستی را از سر گیرد، یا با همسری مردی که دوست ندارد، تن دهد. محمد، این زن پاک و شجاع را که پس از رنج های بسیار در راه دین او، زندگیش متلاشی شده بود، در پناه خود می‌گیرد و با ازدواج با وی، او را جانشین خدیجه می‌سازد و همسر پیغمبر. محمد هدف دیگری را نیز تعقیب می‌کرد. دلیل دیگر آن ازدواج این بود که به مسلمانان بگوید اگر در راه خدا کشته شدند، زن و فرزندشان بدون سرپرست نخواهند ماند و بقیه امت مسلمان، خانواده‌ی او را در کوران زندگی تنها نخواهند گذاشت.

زینب دختر خزیمه: او زن عبیده بن حارث بود که در بدر شهید شد و بیوه‌اش زنی بسیار فرتوت و از کار افتاده بود. محمد وی را که آفتاب عمرش بر لب بام بود به زنی گرفت و نخواست که همسر مجاهد شهیدی در پیری و بی‌پناهی زندگی کند. وی دو سال بیشتر زنده نماند و تنها زنی است (جز خدیجه) که پیش از محمد مرده است. زینب زنی پارسا و مهربان و نیکوکار بود و زندگی خویش را همه در نوازش یتیمان و دستگیری بی‌نوایان وقف کرده بود و در این کار چندان کوشید که او را «ام المساکین» (مادر بینوایان) لقب دادند.

هند(ام سلمه): دختر ابی امیه است. همسر عبدالله مخزومی بود که در جنگ احد زخمی شد و بعدها هنگامی که از جنگ با بنی اسد پیروزمندانه برگشت، زخمش سرباز کرد و درگذشت. محمد در مرگ وی چنان اندوهگین شده بود که به سختی می‌گریست و اشک می‌ریخت. ام سلمه زنی پیر و فرتوت بود که از همسر شهیدش چندین بچه‌ی بزرگ و کوچک برایش باقی مانده بود. چهار ماه از مرگ ابوسلمه می‌گذشت و ام سلمه در داغ همسر محبوب و بزرگوارش و غم فرزندان بی پدر و بی پناهش زندگی بی امید و دردناکی می‌گذراند و بزرگان مسلمان خود را برابر سرنوشت خانواده‌ی برادر شهیدشان مسئول می‌دانستند. از این رو ابوبکر از او خواستگاری کرد. عذر آورد که «فرزندانم زیادند و جوانیم گذشته است». عمر نیز پیشنهاد کرد. ام سلمه نپذیرفت و پاسخ خود را تکرار کرد. تا این که محمد از او خواستگاری کرد و همسر و فرزندان یار شهیدش را در پناه خویش گرفت و او را محترم و عزیز می‌داشت. پس از خدیجه تنها او بود که نه تنها شخصیت اخلاقی و خردمندی و شایستگی او را دارا بود که در رفتار و اطوار به او شباهت بسیار داشت. ام سلمه از ازدواجش با پیامبر چنین می گوید: «در شب عروسی در خانه‌ی محمد دیگچه‌ای بود و ظرف گلینی و دستاسی. با اندکی شیر و مقداری جو، آن جو را آرد کردم و در دیگچه ریختم و اندکی شیر بر آن افزودم. طعام محمد و خاندانش در شب عروسی همین بود.»

رمله دختر ابوسفیان: وی در اوج مبارزه محمد و ابوسفیان در مکه به محمد گروید و به همراه همسرش عبیدالله بن جحش اسدی به حبشه هجرت کرد. در آنجا شوهرش تحت تاثیر محیط مسیحی شد ولی رمله بر دین خود استوار ماند و همسرش او را در کشوری غریب رها کرد. او نه می‌توانست به مکه رود که اگر هم ابوسفیان پناهش می‌داد، جز به این شرط نبود که از عقیده اش بازگردد. محمد در این میان به خاطر این که زن شرافتمندی را که در راه وی بدبختی تهدیدش می‌کند، خوشبخت سازد و هم برای آنکه دختر ابوسفیان در اوج مبارزه با وی به همسری محمد درآید (و این حادثه‌ی پرمعنایی بود) از او خواستگاری کرد و نجاشی پادشاه حبشه شخصا او را به نمایندگی محمد عقد کرد و مهریه اش را پرداخت.

جویریه دختر حارث رئیس قبیله‌ی بنی مصلق: وی در جنگ، نصیب ثابت بن قیس شده بود. ثابت چون می‌دانست او دختر رئیس قبیله است، فدیه بیشتر از حد معمول طلب کرد. جویریه نزد محمد آمد و گفت ثابت مبلغ کلانی برای آزادی من می‌خواهد و من ندارم. در پرداخت فدیه‌ام به من کمک کن. محمد گفت آیا بهتر از این نمی‌خواهی ؟ گفت : آن چیست ؟ گفت: فدیه ات را می‌پردازم و با تو ازدواج می کنم. وی پذیرفت و محمد فدیه اش را پرداخت و او را آزاد کرد و به همسری خود درآورد. محمد برای این که مسلمانان را برانگیزد تا کنیزان خویش را آزاد کنند با جویره ازدواج کرد و در نتیجه بسیاری از اسیران آزاد شدند. با این تدبیر هم محبت خویش را در دل های مردم بنی مصلق، به خصوص رئیس قبیله، جانشین کینه ساخت و هم مسلمانان را واداشت تا اسیران خود را رها کنند. چه که بعد از ازدواج محمد با جویریه، اسیران بنی مصلق خویشاوندان پیامبر می‌شدند و نه دشمنان او و هیچ مسلمانی را شایسته نیست که خویشان پیغمبر را به اسارت گیرد. اسیران آزاد شدند و همگی اسلام آوردند و طایفه ی بنی مصلق که از دشمنان خطرناک محمد بودند با وی خویشاوند شدند. رئیس قبیله به سراغ دخترش آمد و او را مخیر کرد که یا نزد او برگردد یا نزد محمد بماند که او دومی را برگزید. عایشه درباره‌ی جویریه گفت: هیچ زنی به اندازه‌ی او برای خویشان خود سودمند نبود. جویریه در شمار زنان پیغمبر آمد و به مادر مومنان شهرت یافت. جویریه پیش از این همسر پسر عمویش، عبدالله بوده است.

صفیه دختر رئیس بنی قریظه: وقتی صفیه در جنگ با بنی قریظه بدست مسلمانان افتاد، به پیغمبر گفتند : «صفیه بانوی بنی قریظه و بنی نضیر جز تو برای کسی سزاوار نیست». محمد آزادش گذاشت که یا به خانواده اش بازگردد یا همسرش شود که او دومی را برگزید. محمد در این کار از بزرگان و فاتحین، پیروی کرد که با خانواده‌ی زمام داران مغلوب ازدواج می‌کردند، تا بدین وسیله مصیبت آنها را تخفیف داده و اهمیتشان را محفوظ بدارند. هنگامی که محمد با او زفاف کرد، ابو ایوب شب را با شمشیر در کنار خیمه‌ی محمد گذراند. صبح، محمد که او را دید، گفت چه کار داشتی ؟ گفت از کینه‌ی این زن یهودی بر تو بیم داشتم که یارانت با شوهر و پدر و کسانش جنگ کرده بودند و آنها را کشته بودند و هنوز آثار یهودی گری در دل او باقی است. ولی صفیه تا آخر عمر به محمد وفادار ماند. هنگامی که محمد در بستر مرگ بود و زنانش دور بستر او جمع شده بودند، صفیه گفت: ای کاش درد تو به جان من می‌افتاد. همسران پیغمبر از روی تمسخر به یکدیگر اشاره کردند. پیغمبر آنها را ملامت کرد و گفت: به خدا او در گفتار خود صادق است.

حفصه دختر عمر: زن خنیس از مسلمانان اولیه بود. شوهرش که مرد، با آن که دختر عمر بود کسی به سراغش نرفت تا عمر خود دست به کار شد. اول به ابوبکر پیشنهاد کرد به این امید که شاید دوستی با وی به کار آید، اما ابوبکر سکوت کرد. به سراغ عثمان رفت. عثمان نیز سکوت کرد. عمر افسرده و ناراحت از دو دوست صمیمی اش به نزد پیامبر آمد و گله کرد. محمد برای تسکین او گفت : «حفصه را به عقد کسی در آور که از ابوبکر و عثمان بهتر باشد». و بدین طریق همچنان که با ابوبکر و علی و عثمان کرده بود، پیوند خویش را با عمر که از شخصیت های پر نفوذ و موثر اسلام به شمار می‌رفت نزدیک تر و استوارتر ساخت.
از کوشش عمر و سکوت یاران، می‌توان به زیبایی حفصه پی برد. اما بهتر است در این مورد سخنی از «مادر عروس!» بشنویم تا محمدی که به گفته‌ی مبلغان مسیحی آن همه شیفته‌ی زن و شیدایی زیبایی او است، زنی را که اکنون در اوج اقتدارش برگزیده است بشناسیم :

عمر پس از آنکه می‌شنود دخترش با عایشه در آزار محمد همدست شده خشمگین بر سرش فریاد می‌کشد : «دختر من! تو به این زن (عایشه) که به زیبایی خود و عشقی که محمد به او دارد می‌نازد نگاه مکن. به خدا قسم می‌دانم که رسول خدا تو را دوست ندارد و اگر به خاطر من نبود تا به حال طلاقت داده بود!».

میمونه خواهر ام فضل زن عباس بن عبدالمطلب: یک سال پس از صلح حدیبیه به قصد عمره وارد مکه شد و طبق قرارداد بیش از ۳ روز حق توقف نداشت. در این ۳ روز می‌کوشید تا دل های ‌مردم را به خود نزدیک سازد و با مهربانی و بخشش و نیکی و نرمش از شدت کینه و خشونت تعصبی که سران کفر علیه او در روح‌ها ایجاد کرده بودند بکاهد و بهانه ای می‌جست تا رضایت آنها را برای تمدید قرار داد جلب کند تا فرصت بیشتری برای تماس با مردم به دست آرد. در این هنگام عباس، میمونه را به وی معرفی می‌کند که رفتار مسلمانان در این چند روز تاثیر زیادی روی او گذاشته و به اسلام گرایش پیدا کرده است. وی فامیل خاله‌ی خالد بن ولید (قهرمان قریش و نبرد احد) است. عباس که زنش به وی اختیار داده بود تا همسری برای خواهرش انتخاب کند به محمد پیشنهاد کرد. گرایش میمونه به اسلام، خویشاوندی وی با خالد که شمشیرش سرنوشت جنگ احد را به سود قریش رقم زده بود و انتساب وی به خانواده‌های با نفوذ قریش محمد را واداشت تا پیشنهاد او را بپذیرد. به خصوص که با این کار می‌خواست بهره برداری تبلیغاتی دیگری هم بکند و مراسم عروسی را در روز آخر اقامتش برپا سازد و قریش را دسته جمعی دعوت کند و غذا دهد و چون اسلام میمونه هنوز آشکار نشده بود و در صف آنان به شمار می‌آمد، ازدواج محمد با وی و شرکت مسلمانان و مشرکان در این جشن و نشستن کسانی که در بدر و احد روی هم شمشیر کشیدند بر یک سفره، در احساس اعراب تاثیر خواهد گذاشت و فضای سرد سیاسی را گرم خواهد کرد و دوری و بیگانگی را تخفیف خواهد داد و هم بهانه ای برای ماندن در شهر خواهد شد و شاید به جز این نتیجه‌ی تبلیغاتی و زمینه سازی روحی، حوادثی پیش آید و یا بتوان پیش آورد که به سود وی باشد و امتیازاتی بیشتر از آنچه در قرارداد حدیبیه بود بدست آورد.

سران هوشیار قریش از نقشه پیامبر آگاه شدند و با قاطعیت پیشنهاد وی را رد کردند و وی ناچار شد در میانه‌ی راه مدینه مراسم زفاف را انجام دهد. ولی در عین حال این ازدواج که او را با برخی رجال برجسته قریش خویشاوند می‌کرد، در روح آنان بی اثر نبود. چنان که اندکی پس از آن خالد و عمرو عاص و عثمان بن طلحه را می‌بینیم که راه مدینه را در پیش گرفته اند.

زینب دختر جحش: او همسر زید بن حارث بود که به دلیل اختلاف طبقاتی، کار آنها به طلاق کشید و محمد خود را قربانی کرد تا تابویی را بشکند. محمد خود را در ردیف اول اتهام قرار داد تا سنتی پوسیده را که از سال ها قبل در میان عرب ها جریان داشت از میان بردارد. این کار محمد چنان با ارزش بود که خدا نیز در قرآن، او را به خاطر این کار بزرگ داشت و از او تمجید کرد. داستان محمد و زینب بسیار مفصل است و در این مقال نمی‌گنجد. دوست داران دانستن چگونگی ازدواج آن دو می‌توانند به کتب سیره‌ی محمد مراجعه کنند.

عایشه: دختر ابوبکر تنها دختری بود که در اسلام متولد شد و این خصوصیت، نزدیکان و برخی از یاران محمد را به این فکر انداخت که نخستین زنی که در اسلام متولد شده است و از جاهلیت خاطره ای ندارد همسر پیامبر گردد. ابوبکر که احساسی بس رقیق دارد و دلش جز ایمان محمد، از محبت وی نیز لبریز است، به وی پیشنهاد می‌کند. اما عایشه دختری است ۷ ساله و محمد مردی پنجاه و چند ساله و آن هم مردی که در خانه‌ی خود دختری چون فاطمه دارد که نیازمند مادری است و در بیرون دشمنانی چون ابوجهل و ابولهب دارد و زندگی ای سراسر تلخی و آشوب و خطر و رنج و نیازمند همدردی. پیداست که دختر ۷ ساله‌ی ابوبکر به کار همسری محمد نمی‌آید. محمد او را نامزد می‌کند تا هم نخستین دختری که در اسلام زاده شده و طلیعه‌ی اولین نسل مسلمانان جهان است، به نام او باشد و هم با دوست هم فکر خویش ابوبکر، خویشاوند گردد که پیوند خویشاوندی در آن زمان استوارترین پیوندی بوده که میان دو انسان بسته می‌شده و این را جامعه شناسی بدوی و قبایلی می‌داند.

ازدواج محمد با عایشه یک ازدواج سمبلیک است، آمیخته با مصلحتی عاقلانه و اینجا سخن از عشق و هوس بی جا است. عشق محمد به قول «محمد حسنین هیکل» پس از ازدواج به وجود آمد و در هنگام ازدواج وجود نداشت و بدین جهت نمی‌توان گفت که او را به اقتضای عشق به زنی گرفت و نمی‌توان باور کرد که محمد او را در ۷ سالگی دوست داشته است. عایشه در کنار حفصه و دو کسی بودند که محمد به خاطر محکم تر کردن پایه‌ی دوستی با مسلمانان بزرگ آنها را به زنی گرفت. محمد با عایشه در ۱۰ یا ۱۱ سالگی ازدواج کرد.

دخترکی باریک اندام و زیبا رو و خوش معاشرت بود. دوره‌ی نوجوانی را می‌گذراند. رشد او خوب بود و واقعه‌ی افک که در سال ۶ هجری (تقریبا یکی دو سال بعد از ازدواج محمد با او) اتفاق افتاد، ثابت می‌کند که عایشه فردی عاقل و بالغ(۱) بوده که به رابطه با صفوان متهم می‌شود(۲). او وقتی به منزل محمد انتقال یافت و در کنار سوده جای گرفت، محمد برای او پدری مهربان و نیکوکار و شوهری مشفق و دلسوز بود. از بازی او جلوگیری نمی‌کرد و به وسیله‌ او از تفکر دائم در وظیفه‌ی سنگینی که به عهده گرفته بود رهایی می‌یافت. عایشه آن طور که از کتب تاریخی بر می آید زنی بود زیبا، حسود، حساس، گستاخ و عاشق. عایشه تنها دختری بود که به خانه ی محمد آمد. دیگران همه بیوه گانی بودند که به مصلحتی سیاسی یا اخلاقی به همسری پیامبر در آمده بودند. عایشه جز زیبایی و جوانی زنی بسیار باهوش و خوش سخن بود. او به راستی عاشق پیغمبر بود به طوری که حتی نمی توانست ببیند محمد به فاطمه، علی، حسن و حسین محبت می کند و آتش خشم و حسادت در وجودش شعله ور می شد. محمد هر گاه از تلاطم های دشوار خسته می شد، عایشه را می خواند و می گفت : «کلیمنی یا حمیرا» (با من حرف بزن گلگونه من!).

به گفته‌ی شیمل : «مهم ترین خبرهای مربوط به زندگی خصوصی محمد به اسناد عایشه نقل شده است که هنوز بچه بود و عروسک بازی می کرد که به نامزدی دوست پدرش در می آید. همین عایشه است که پیوسته بر حجب و حیای پیغمبر به تاکید سخن می گوید».

عایشه نقل می‌کند هر وقت او را دیدم، گرسنه می‌یافتمش و به او می گفتم : کاش از این جهان به اندازه‌ی خود برمی‌گرفتی. می گفت ای عایشه! دنیا را برای چه می‌خواهم ؟ برادران پیامبر من حالاتی بدتر از این را شکیبا بودند. البته مستشرقان متعصب مسیحی که مترصد کوچک ترین دست آویزی برای حمله هستند، عشق پاک محمد را، از آن عشق ها پنداشته اند که گه گاه در خلوت انزوای دیرها و گوشه‌ی کنج کلیساها، میان خواهران مقدس و پدران مقدس صورت می‌گرفت و ویکتور هوگو هم آنها را لو می‌داد(۳)! (آئین سخنوری فروغی، خطابه های ویکتور هوگو).

ماریه قبطی: محمد هنگامی که به مقوقس حاکم مصر نامه نوشت و او را به اسلام دعوت کرد، او گفت من هم می‌دانم که پیغمبری ظهور خواهد کرد اما محل ظهور او شام است. در هر حال فرستاده‌ی محمد را با دو کنیز و شتر سفید و یک خر و مقداری هدیه به مکه فرستاد. پیغمبر هدیه او را پذیرفت. یکی از آنها ماریه بود که او را برای خود نگاه داشت و یکی سیرین بود که او را به حسان بن ثابت داد. از او ابراهیم به دنیا آمد که تنها فرزند او از زنانش (بعد خدیجه) بود. این نیز جای سوال است که چگونه محمد که این همه فرزند دوست بود و جانش در طلب فرزند پسری می‌سوخت، از هیچ کدام از همسرانش فرزندی نیاورد ؟

اینان اند زنان حرمسرای محمد!

قرآن و تعدد زوجات

«اموال یتیمان را بدهید و پلید رابه جای پاک مدهید و اموال ایشان را با اموال خود مخورید که گناهی بزرگ است و اگر ترسیدید که درباره‌ی یتیمان عدالت نورزید، پس آن چه می‌خواهید دو، سه و چهار زن بگیرید و اگر می‌ترسید که عدالت نورزید پس یکی».(نساء ۲و۳)

این حکم در ضمن آیاتی آمده که از سرنوشت یتیمان سخن می‌گوید. قبل و بعد این آیه به کرات درباره‌ی یتیمان صحبت شده (آیات ۷، ۸، ۱۰، ۱۳) و کاملا واضح است که این حکم باید یک ربطی به وضع یتیمان داشته باشد. در این آیه، قرآن ابتدا مردم را ملزم به اجرای عدالت می‌کند و بلافاصله اعتراف می‌نماید که «هرگز نمی توانید عدالت ورزید پس به یک تن اکتفا کنید». این آیه اکتفا به یک زن را بهتر می شمارد و می گوید، اگر می ترسید مطابق عدالت رفتار نکنید، فقط یک زن بگیرید. ضمنا تاکید می‌کند که نمی‌توانید به عدالت برخورد کنید ولی در عین حال چون ممکن است در زندگی اجتماعی حوادثی پیش بیاید که تعدد زنان را ایجاب کند، داشتن ۴ زن را به شرط عدالت روا شمرده است. این چنین بیان هنرمندانه و شگفت انگیزی، هر که را که سخن شناس باشد و با روح قرآن آشنا و با پیچ و خم تفسیرها و فوت و فن های معنی شکن کلامی، بیگانه و هوس تعدد زوجات را در دل نداشته باشد، به سادگی اعتراف می‌کند که شرایط چندان دشوار است که جز در مواردی فردی یا اجتماعی که الزامی روحی یا اخلاقی در کار است، نمی‌توان گذر کرد.

نکته ی دیگر که غالبا به ذهن نمی آید، این است که اسلام تعدد زوجات را وضع نکرده است. پیش از اسلام هیچ حدی در این باره وجود نداشته است و آنچه اسلام آورده » تحدید زوجات» است. نه که «چهار تا زن بگیرید» بلکه «بیش از ۴ تا نگیرید» و این دو یکی نیستند. ضمن این که این آیه در اواخر سال ۸ هجرت نازل شد. پس از آن که محمد تمام زنانش را گرفته بود و عده زنان را که تا آن موقع حدی نداشت، ۴ نفر تعیین کرد و هیچ خردی حکم نمی کند که محمد می بایست پس از این حکم ۴ تن از زنانش را نگه دارد و بقیه را طلاق گوید.

و اما چه ضرورت های اجتماعی‌ای ایجاب می‌کند که تعدد زوجات به عنوان یک اصل مترقی و متعالی مطرح شود ؟خوشبختانه نسل پیش آن را به چشم خود دیده است. پس از جنگ جهانی دوم بحران شدیدی که بر اثر نابودی میلیون ها مرد در اروپا و به خصوص آلمان و اتریش و لهستان به وجود آمد و موج فساد و انحطاط و بیماری های روانی و پریشانی بسیاری که زنان بی شوهر و اطفال بی‌پدر رارنج می‌داد، همه و همه مسائلی بود که در روح و اخلاق جامعه‌ی اروپایی آثار عمیق و انحرافات شدید به جای گذاشت. موج تظاهرات و اعتراضات زنان مذهب کاتولیک (که تعدد زوجات و ازدواج مجدد را ممنوع می‌داند) هم به مومنین که اصل تعدد زوجات را راهِ بازی برای شهوت رانی خود می‌پندارند و هم به روشنفکرانی که آنرا مطلقا ضد انسانی می‌شمارند، نشان می‌دهد که معنی و مورد این حکم چیست و کجاست.

در سال ۱۹۵۸، جبهه‌ی آزادی بخش ملی الجزایر به همه‌ی اعضای خود سفارش کرد که مجاهدان به خانواده های برادران شهیدشان بیندیشند و با زنانی که همسرانشان را در راه مبارزه از دست داده اند، ازدواج کنند. تا شهادت مایه‌ی پریشانی اطفال و بدبختی زنان نگردد و خانواده‌ی یک شهید به دامن فقر و فساد نیفتد. بر اساس این حکم بسیاری از مجاهدین الجزایری با زنانی که گاه جای مادرشان بودند و پسرانی به اندازه‌ی خودشان داشتند ازدواج کردند.(۴)

نکته‌ی دیگر درباره‌ی زندگی خصوصی محمد، این که در مدینه پیغمبر از هیچ یک از زنانش (جز ماریه) فرزندی نیافت. در حالی که این زنان (که جز عایشه همگی بیوه بودند) در خانه‌ی شوهر سابقشان دارای فرزندانی بودند. و این از شگفتی های زندگی محمد است.

اما حرمسرای محمد چگونه است ؟ چند اطاق گلی متصل به مسجد که سقفش از شاخ و برگ خرما پوشیده شده است. خانه‌ی عایشه که «سوگلی» حرم بوده است نیمه اش با پوستی فرش شده و نیمه دیگرش را شن نرم ریخته اند. قندیل های این قصر عبارتند از شاخه های نخل که می‌سوزد و مطبخ و خوراکش ؟ ابوهریره توضیح می‌دهد: «تا که فوت کرد، از نان جو سیر نخورد. گاه می‌دیدی که دو ماه می‌گذشت و آتشی در منزل وی افروخته نمی‌شد و در این مدت غذاشان خرما و آب بود. گاه از شدت گرسنگی سنگ بر شکم می‌بست!».

و کلام آخر را از زبان شریعتی نقل کنیم که می گوید : «من هرگاه به یاد خانه و زندگی محمد می‌افتم که جوانی و کمال را بازنی ۵۰ تا ۷۳ ساله گذراند و در پیری با بیوه زنانی جا افتاده و بچه دار چون ام سلمه و زینب دختر خزیمه (مادر بینوایان) و به خصوص حفصه، سر کرد و خانه اش آن بود و خوراکش‌ آن، نمی توانم از افسوس خودداری کنم که محمد می‌توانست زنانی زیباتر از آنها داشته باشد و زندگی ای بهتر از این و نیز هرگاه سخن نویسندگانی را می‌خوانم که از شهوت رانی محمد سخن می‌گویند و از حرمسرای محمد، نمی‌توانم از شرم پریشان نشوم که یک انسان، حتی نویسنده، تا کجاها می‌تواند ننگین شود و به خاطر مصلحتی زشت، سیمای حقیقتی زیبا را که فخر انسان است و سرمایه‌ی تاریخ به چنین پلیدی ها بیالاید!».

زن از نگاه محمد

* شرم نمی‌کنید که زنانتان را مانند بندگان می‌زنید ؟ (محمد العبقریه ص ۲۸۷)

* وقتی مردی دو زن داشته باشد و میان آن ها به عدالت رفتار نکند، روز قیامت یک نیمه ی او افتاده است.(۵) (نهج الفصاحه ص ۴۵)

* شرم ندارید که زن را اول روز می‌زنید و آخر روز با او هم بستر می‌شوید ؟ (محمد العبقریه ۲۸۸)

* زن بگیرید و طلاق مدهید، زیرا خداوند مردانی که مکرر زن بگیرند و زنانی را که مکرر شوهر کنند دوست ندارد.(۶) (نهج الفصاحه ص ۱۴۵)

* در کار بخشش میان فرزندان خویش مساوات را رعایت کنید. من اگر کسی را برتری می‌دادم زنان را برتر می دادم. (۷) (ص ۳۶۶)

* احترام بانوان را پاس ندارد مگر شخص بزرگوار و محترم و به ایشان اهانت ننماید مگر شخص پست و فرومایه. (۸) (۳۲۵)

* بهترین شما کسانی هستند که برای زنان خود بهتر باشند (۹) (۳۱۱)

* جبرئیل آن قدر در خصوص زن سفارش کرد، تا بدان جا که فکر کردم طلاق زن بدون ارتکاب عمل زشت (زنا) روا نیست. (۱۰) (مکارم الاخلاق ص ۱۲۶)

* مردی که همسرش را بیازارد، نماز و هیچ کار خیری از او پذیرفته نیست و نخستین کسی است که وارد آتش می‌شود. (وسائل باب ۸۲)

* چه بسیار زنانی که فقیه تر از مردان هستند. (۱۱) (وسائل ص ۱۲۵)

* چه بسیار زنانی که بهتر از مردان هستند.(۱۲) (وسائل ص ۱۲۵) برگرفتهwww.sharghian.com از

سخن مردان بزرگ دررسای امام حسین

4 سپتامبر

عاشورا و امام حسین علیه السلام از دیدگاه غیر مسلمانان
ماهاتما گاندی

ماهاتما گاندی، رهبر بزرگ انقلاب هندوستان، می گوید: «من برای هند چیز تازه ای نیاوردم؛ فقط نتیجه ای را که از مطالعات و تحقیق هایم درباره تاریخ زندگی قهرمانان کربلا به دست آورده بودم، ارمغان ملت هند کردم. اگر بخواهیم هند را نجات دهیم واجب است همان راهی را بپیماییم که حسین بن علی علیه السلام پیمود».
توماس کارلایل

توماس کارلایل، مورخ مشهور انگلیسی، می نویسد: «بهترین درسی که از تراژدی کربلا می گیریم این است که حسین علیه السلام و یارانش ایمان استوار به خدا داشتند. آنها با عمل خود روشن کردند که تفوقِ عددی در جایی که حقّ با باطل روبه رو می شود اهمیّتی ندارد. پیروزی حسین علیه السلام با وجود اقلیتی که داشت باعث شگفتی من است».
واشینگتن ایرونیک

واشینگتن ایرونیک، تاریخ نویس امریکایی، می نویسد: «برای امام حسین علیه السلام ممکن بود که زندگی خود را با تسلیم شدن در برابر اراده یزید نجات بخشد، لیکن مسئولیّت پیشوای اسلام اجازه نمی داد که او یزید را به عنوان خلیفه بشناسد. او به منظور رها ساختن اسلام از چنگال بنی امیه به سرعت خود را برای قبول هر ناراحتی و فشاری آماده ساخت. در زیر آفتاب سوزان سرزمین خشک و در روی ریگ های تفتیده عربستان روح حسین علیه السلام فناناپذیر است. ای پهلوان و ای نمونه شجاعت و ای شه سوار من؛ ای حسین».
مُسیو هاربین

مُسیوهاربین آلمانی می گوید: «اگر در کلمات و گفتار حسین علیه السلام درست دقت شود معلوم خواهد شد که هدف و آرمان حسین علیه السلام جلوگیری از ستم بود و این همه قوّت قلب و از خودگذشتگی را در راه مقصود عالی خویش خرج کرده است. حتی در آخرین دقایق زندگی طفل شیرخوار خود را قربانی حقّ و حقیقت نمود و با این عمل اندیشه فلاسفه و بزرگان عالم را متحیّر ساخت».
توماس ماساریک

توماس ماساریک می گوید: «گرچه کشیشان ما هم از ذکر مصایب حضرت مسیح مردم را متأثر می سازند، ولی آن شور و هیجانی که در پیروان حسین علیه السلام یافت می شود، در پیروان مسیح یافت نخواهد شد و گویا سبب این باشد که مصایب مسیح در برابر مصایب حسین علیه السلام مانند پر کاهی است در مقابل کوهی عظیم».
اِدوارد بِراون

اِدوارد بِراون مستشرق معروف انگلیسی می گوید: «آیا قلبی پیدا می شود که وقتی درباره کربلا سخن می شنود، آغشته به اندوه نگردد؟ حتی غیر مسلمانان نیز نمی توانند پاکی روحی را که در این جنگ تحت لوای اسلام انجام گرفت انکار کنند».
فردریک جمس

فردریک جِمس می گوید: «درس امام حسین و هر قهرمان شهید دیگری این است که در دنیا اصول ابدی عدالت و ترحّم و محبّت وجود دارد که تغییر ناپذیرند و هم چنین می رساند که هرگاه انسان برای حفظ این صفات مقاومت کند و در راه بقای آن پافشاری نماید آن اصول همیشه در دنیا باقی و پایدار خواهد ماند».
چارلز دیکنز

چارلز دیکنز نویسنده انگلیسی می نویسد: «اگر منظور امام حسین علیه السلام جنگ در راه خواسته های دنیایی بود، من نمی فهمم چرا خواهران و زنان و اطفالش به همراه او بودند؟ پس عقل چنین حکم می کند که او فقط برای اسلام، فداکاری خویش را انجام داد».
آنطون بار

آنطون بارا می نویسد: «اگر حسین از آنِ ما بود، در هر سرزمینی برای او بیرقی برمی افراشتیم و در هر روستایی برای او منبری برپا می کردیم و مردم را با نام حسین به مسیحیّت فرا می خواندیم».
گیبون

گیبون، مورخ معروف انگلیسی، می گوید: «با آن که مدتّی از واقعه کربلا گذشته و ما هم با صاحب واقعه هم وطن نیستیم، مع ذلک مشقّات و مشکلاتی که حضرت حسین علیه السلام تحمّل نمود، احساسات سنگ دل ترین خواننده را بر می انگیزد، چندان که نوعی عطوفت و مهربانی نسبت به آن حضرت در خود می یابد».
نیکلسون

نیکلسون، خاورشناس معروف، می نویسد: «بنی امیه سرکش و مستبّد بودند، قوانین اسلامی را نادیده انگاشتند و مسلمین را خوار نمودند…. چون تاریخ را بررسی کنیم گوید: دین بر ضد فرمان فرمایی تشریفاتی قیام کرد و حکومت دینی در مقابل امپراتوری ایستادگی نمود. بنابراین تاریخ از روی انصاف حکم می کند که خون حسین علیه السلام به گردن بنی امیه است».
موریس دوکبری

موریس دوکبری می گوید: «اگر مورخان ما حقیقت این روز (عاشورا) را می دانستند و درک می کردند که عاشورا چه روزی است، این عزاداری را مجنونانه نمی پنداشتند؛ زیرا پیروان حسین به واسطه عزاداری حسین علیه السلام می دانند که پستی و زیردستی و استعمار را نباید قبول کرد؛ زیرا شعار امام و آقای آنها تن ندادن به ستم بود».
دروویل

در سفرنامه خود می نویسد: «سرگذشت غم انگیز امام حسین علیه السلام و یارانش اذهان نیمی از جهان اسلام را به خود مشغول داشته است. گذشت قرن های بسیار که هرکدام فاجعه ها و غم های خود را به همراه دارد این داغ را بی اثر نکرده است و احساسی را که یادآوری آن واقعه برمی انگیزد تخفیف نداده است…. حتی دشمنان حسین علیه السلام با دیدن مقاومت بردبارانه او و از خودگذشتگی یارانش… به رحم آمدند. وقایع ثبت شده روز هولناک دهم محرم چنان از عواطف پاک انسانی سرشار است که مردم را تکان می دهد و تأثر آنها را از نسلی به نسلی دیگر منتقل می کند».

سخنان امام حسین

4 سپتامبر

شرط سخن گفتن

برای مؤثر واقع شدن سخن شرایط و زمینه هایی لازم است که رعایت آنها موجب نتیجه گیری بهتر و عدم توجه به آنها چه بسا موجب بی تأثیر شدن سخن انسان می شود. امام حسین علیه السلام در این باره می فرمایند: «در آنچه به تو ارتباطی ندارد سخنی بر زبان جاری مکن؛ چرا که ممکن است به سبب آن در روز قیامت باز خواست شوی و حتی در آنچه مربوط به توست سخن مگو، مگر این که جا و موقعیت مناسبی پیدا کنی؛ زیرا چه بسیار سخن گویانی که گرچه به حق سخن گفته اند، اما چون محل و موقعیت آن را در نظر نگرفته اند مورد تمسخر دیگران واقع شده اند».

سخنان امام حسین

4 سپتامبر

امام حسین علیه السلام به پیروان خود توصیه می کنند در سرگذشت دیگران که پیش از این در دنیا بودند و در رفاه و آسایش زندگی می کردند تأمل کنند و همواره به یاد مرگ باشند چرا که این کار انسان را از گناه باز می دارد. آن حضرت می فرمایند: «ای فرزند آدم، کمی اندیشه کن و به خطاب به نفس خود بگو: پادشاهان و صاحبان دنیا و جهان داران گذشته کجایند؟ آنهایی که شهرها بنا کردند و نهرها را جاری کردند و… و سرانجام با بی میلی از همه آنها جدا شده، از دنیا رفتند و همه را برای دیگران به ارث گذاشتند. ما هم روزی مثل آنها همه چیز را به دیگران وا گذاشته، به آنها خواهیم پیوست. ای فرزند آدم، هنگامی را به یاد آور که با مرگ دست و پنجه نرم می کنی و در قبر پهلو به زمین می گذاری و در پیشگاه خدا تمام اعضای بدنت علیه تو گواهی خواهند داد و رازهای پنهان آشکار شده، ترازوهای عدالت برقرار می شود».